Google

زندگی نامه ی فروغ فرخ زاد

زندگی نامه ی فروغ فرخ زاد

آشنايی فروغ با ابراهيم گلستان، نويسنده و فيلمساز، پای او را به دنيای فيلم و سينما کشانيد و تا پيش از مرگش در بهمن 1345 در "کارگاه فيلم گلستان" به عنوان تدوينگر فيلم مشغول بود. حاصل کار او از دوران "کارگاه فيلم گلستان"، فيلم مستند "خانه سياه است" (1341) بود که از بهترين های سينمای مستند ايران محسوب می شود. اين فيلم از جشنواره فيلم کوتاه اوبرهاوزن به جايزه نخست دست يافت.

 

فروغ نخستين دفتر شعرش را با عنوان " اسير" در سال 1331 منتشر کرد. پس از آن مجموعه شعرهای "ديوار" و "عصيان" به چاپ رسيد.

 

در ۱۳۴۲ فروغ در نمايش "شش شخصيت در جستجوی نويسنده" نوشته لوئيجی پير اندلو و به کارگردانی پری صابری بازی کرد و در اواخر همان سال مجموعه "تولدی ديگر" با تيراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مرواريد منتشر شد.

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد، کتاب شعر ديگری از فروغ است که در سال 1343 منتشر شد.

 

فروغ فرخزاد در روز 24 بهمن 1345 در سانحه رانندگی جان سپرد و در قبرستان ظهيرالدوله دفن شد.

 

___________________________________________________________________

 

 

باز در چهره ی خاموش خیال

خنده زد چشم گناه اموزت

باز من ماندم و در غربت دل

حسرت بوسه ی هستی سوزت

 

باز من ماندم ویک مشت هوس

باز من ماندم ویک مشت امید

یاد ان پرتو سوزنده ی عشق

که ز چشمت به دل من تابید

 

باز در خلوت من دست خیال

صورت شاد ترا نقش نمود

بر لبانت هوس مستی ریخت

در نگاهت عطش طوفان بود

 

یاد انشب که ترا دیدم و گفت

دل من با دلت افسانه ی عشق

چشم من دید در ان چشم سیاه

نگهی تشنه و دیوانه ی عشق

 

یاد ان بوسه که هنگام وداع

بر لبم شعله حسرت افروخت

یاد ان خنده ی بیرنگ و خموش

که سراپای وجودم را سوخت

 

رفتی و در دل من ماند بجای

عشقی الوده به نومیدی و درد

نگهی گمشده در پرده اشک

حسرتی یخ زده در خنده سرد

 

اه اگر باز به سویم ائی

دیگر از کف ندهم اسانت

ترسم این شعله ی سوزنده ی عشق

اخر اتش فکند بر جانت

________________________________________________-

 

  

نمیدانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه میگردم شب و روز

چه میجوید نگاه خسته ی من

چرا افسرده است این قلب پرسوز

 

ز جمع اشنایان میگریزم

به کنجی میخزم ارام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگیها

به بیمار دل خود میدهم گوش

 

گریزانم از این مردم که با من

به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پیرایه بستند

 

ازین مردم که تا شعرم شنیدند

به رویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی اندم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بدنام گفتند

 

دل من . ای دل دیوانه ی من

که میسوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد

خدارا. بس کن این دیوانگی ها

______________________________________________________________

 

در انتظار خوابم و صد افسوس

خوابم به چشم باز نمی اید

اندوهگین و غمزده می گویم

شاید زروی ناز نمی اید

 

چون سایه گشته خواب و نمیافتد

در دامهای روشن چشمانم

میخواند ان نهفته ی نامعلوم

در ضربه های نبض پریشانم

 

مغرئق این جوانی معصومم

مغروق لحظه های فراموشی

مغروق این سلام نوازشبار

در بوسه و نگاه و هماغوشی

 

میخواهمش در این شب تنهایی

با دیدگان گمشده در دیدار

با درد.درد ساکت زیبایی

سرشار.از تمامی خود سرشار

 

میخواهمش که بفشردم بر خویش

بر خویش بفشرد من شیدا را

بر هستیم بپیچد.پیچد سخت

ان بازوان گرم و توانارا

 

درلابلای گردن و موهایم

گردش کند نسیم نفسهایش

نوشد.بنوشدم که بپیوندم

بارود تلخ خویش به دریایش

 

وحشی و داغ و پرعطش و لرزان

چون شعله های سرکش بازیگر

درگیردم.به همهمه درگیرد

خاکسترم بماند در بستر

 

در اسمان روشن چشمانش

بینم ستاره های تمنا را

در بوسه های پرشررش جویم

لذت اتشین هوسهارا

 

می خواهمش دریغا. میخواهم

میخواهمش به تیره.به تنهایی

می خوانمش به گریه.به بیتابی

میخوانمش به به صبر. شکیبایی

 

لب تشنه میدود نگهم هر دم

در حفره های شب . شبی بی پایان

او ان پرنده شاید میگرید

بر بام یک ستاره ی سرگردان

 

 ________________________________________________________________

 

نويسنده : تاريخ خبر : 1393/05/02 - 14:26:06 گروه خبري : اشعار

تصویر ثابت

محصولات تصادفي