Google

وقتی قلبت...

وقتی قلبت...

اغلب اوقات رضایت قلبی خیلی مهم‌تر از نتیجه کاری می باشد که شروع می‌کنیم. جنگ جهانی اول مثل بیماری هول ناکی، دنیا را فرا گرفته بود. جنگ سختی بود و یکی از سربازان وقتی که دید دوست تمام دوران زندگی‌اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند. مافوق به سرباز گفت:اگر بخواهی می‌توانی بروی اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه؟ دوستت احتمالا مرده و ممکن است، حتی زندگی خودت را هم به خطر بیاندازی! حرف‌های مافوق اثری نداشت. سرباز برای نجات دوستش رفت و به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه‌هایش کشید و به پادگان رساند. افسر مافوق به سراغ آنها رفت. سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به سرباز دیگر نگاه کرد و گفت: من به تو گفتم که ممکن است ارزش به خطر انداختن جانت را نداشته باشد. دوستت مرده است! خود تو هم زخم‌های عمیق و مرگباری برداشتی. سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت! چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود و من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می‌کنم. دوستم به من گفت: «جیم... من می‌دانستم که تو به کمک من می‌آیی...»

نويسنده : تاريخ خبر : 1393/05/01 - 14:54:42 گروه خبري : خواندنیها

تصویر ثابت

محصولات تصادفي